سيد محمد باقر برقعى
159
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
الهى ! همچو من گردد دلت همخانهء غمها * كه آگه گردى از سوز نهان و چشم گريانم چه آسان گوهر دل را ربودى از كفم ، حاشا ! * من از اين عشق بىحاصل پشيمانم ، پشيمانم از آن يك شب تو را مست از شراب ناب مىخواهم * كز آن سيمين بدن كام دل ديوانه بستانم تو هستى اوّلين و آخرين عشق و اميد من * چرا چون اشك ننشستى شبى رقصان به دامانم كوس رسوايى هردم از جور تو بر ديده خَلد خار دگر * مگرت نيست جز آزردن من كار دگر هرچه خواهى به من دلشده جور افزون كن * من نه آنم كه روم در پى دلدار دگر درد عشق است و مرا حاجت درمانى نيست * گو طبيبم برود بر سر بيمار دگر پيش از آنم كه برانى ز درت ، رخ بگشاى * تا ببينم رخ دلجوى تو را بار دگر گفتمش : اى بت من راه وفا كى پويى ؟ * گفت : آن دم كه نماند ز تو آثار دگر درد عشق تو به هر بىسر و پا نتوان گفت * بايد اين قصّه شمردن به گرفتار دگر راز ما گفتى و رندان هوسباز زدند * كوس رسوايى ما بر سر بازار دگر من بىتو اى . . . مهتاب مىگريخت ز دامان بركهها بر گور يادها گل حسرت شكفته بود عطر سپيد پيكرت اى جاودانگى از ياد رفته بود اكنون در اين تمامى اندوه بىكران